تبليغاتX
تلاش برای بهتر شدن
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد؟  
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
 
 
آب حیوان تیره گون گشت خضر فرخ پی کجاست؟ 
 خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد؟
 

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی 
حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

لعلی از کان مرون برنیاد سال هاست 
 
تابش خورشید و سعی باد وباران را چه شد؟
 

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار  
مهربانی کی سرآمد شهر یاران را چه شد؟
 

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست 
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟
 

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند 
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟
 

زهره سازی خوش نمی سوزد مگر عودش بسوخت 
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد؟
 

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش  
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟
 

برچسب‌ها: یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
+ نوشته شده توسط احمدخیری در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 15:57 |

شطرنج تک رنگ

همواره خبر حذف برخي از مهره هاي حريف، مرا ياد خاطراتي مي اندازد كه فكر مي كنم يادآوري آن خالي از لطف نباشد.

چند سال پيش پدر بزرگي براي آموزش با نوه اش شطرنج بازي مي كرد. پسرك كه خالي از شيطنت هم نبود براي جبران ضعف خود مقابل حريف، از ضعف ديد پدربزرگ در جناحين استفاده مي كرد و سعي مي كرد مهره هاي حاضر در ستون هاي كناري را با انگشت به بيرون پرتاب كند، پدر بزرگ مواقعي كه متوجه مي شد با خنده مي گفت: به جاي بي انصافي بازي را ياد بگير.

بي شك حذف برخي از مهره هاي حريف، بازي را بسيار بي معني و بي نمك خواهد كرد. در همين موقع است كه وظيفه سواران سياه، زدن پياده هاي سياه خواهد شد و همه مات پيروزي ما خواهند بود و ناظرين نيز وظيفه اي جز تشويق پيروز را نخواهند داشت.

البته با حذف حريف در ابتدا جو اتحاد و همدلي ايجاد خواهيم كرد، اما تا قسمتي ابري! كه رفته رفته به حجم ابرها نيز افزوده مي شود و پس از يك دربي خانگي برنده مشخص خواهد شد.

البته هميشه براي مهره هاي بيرون پرتاب شده هم فكري خواهيم داشت! آن ها را در زماني كه زماني ندارند در گوشه اي از صفحه شطرنج به ميمنت پيروزي لگدكوب سواران  سياه خود خواهيم كرد...

+ نوشته شده توسط احمدخیری در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 و ساعت 10:57 |

اخیراً کتابی با عنوان «اقتدار گرائی ایرانی در عهد قاجار» با قلم زیبای استاد برجسته علوم سیاسی ایران؛ دکتر محمود سریع القلم به بازار نشر عرضه شده است.آنچه که مرا بیش از موضوع و متن کتاب تحت تاثیر قرار داد، صفحه تقدیمی است که نویسنده در ابتدای کتاب خود آورده و از دیدگاه من، در نوع خود  کم نظیر است.

در متن ذیل که مطالب همان صفحه است، تعمق کنید و درد امروز جامعه ایرانی را بشناسید و اگر چنانچه دغدغه اعتلای ایران را دارید، در تربیت نسل فردا بر این اساس بکوشید:

تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده

-         برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد؛

-         برای افزایش قدرت کشور، ثروت تولید خواهند کرد؛

-         ظرفیت نقدپذیری و اصلاح تدریجی را در خود پدید خواهند آورد؛

-         از فرهنگ واکنش های سریع به خویشتن داری، ارتقاء فرهنگی پیدا خواهند کرد؛

-         از فرهنگ شفاهی و غیر دقیق به فرهنگ مسئولانه مکتوب، انتقال تمدنی پیدا خواهند نمود؛

-         از رفتارها و کارهای کوتاه مدت به گستره دراز مدت، رشد فکری پیدا خواهند کرد؛

-         تضعیف، تخریب و انتقام را از فرهنگ سیاسی خود حذف خواهند نمود؛

-         به رشد فکری و استقلال فکری از طریق مطالعه حداقل دو ساعت در روز روی خواهند آورد؛

-         برای ایرانیان دیگر از رانندگی گرفته تا کسب قدرت، حقوق قائل خواهند شد؛

-         از رشد و موفقیت دیگران به طور واقعی خوشحال شده و درس خواهند آموخت؛

-         غرور بی جا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد؛

-         دروغ گوئی و وارونه جلوه دادن واقعیت ها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند نمود؛

-         برای کسب قدرت،به اصل رقابت و فرصت برای دیگران اعتقاد خواهند داشت؛

-         و پس از رسیدن به قدرت، فقط دوره محدودی، صرفاً برای تحقق کارهای بزرگ، در قدرت خواهند ماند

+ نوشته شده توسط احمدخیری در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 17:31 |

یاد سهراب بخیر که می گفت:


سایه می جویم، فریب افتابم می برد
اب اگر پیدا شود، انس سرابم می برد


چشم بستن از جهان نقش و رنگ افسانه ای است
می شوم بیدارتر آن گه که خوابم می برد


خس نداده ره کدام است و سرانجامش کدام
بی خبر افتاده ام در جوی و ابم می برد


فرصتی کو تا بیاویزد به خاری برگ کاه
تند باد روزگار با شتابم می برد


روی آرامش ندیدم در کشاکش های زیست
سیل غم چون خفت، موج اضطرابم می برد


من ، به خود، کی از در میخانه بیرون می شدم
خانه اش آباد سیل می ، خرابم می برد

+ نوشته شده توسط احمدخیری در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 12:14 |

 یک شب با زنی دیگر !


ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند. لطفا به این ماجرا توجه کنید:

پس از سالها زندگی مشترک،
همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

 

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن
دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد
گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه
نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.

 

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم...

 

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد
مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی
فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

 

و در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی
مهمتر از خانواده نیست.
زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
این متن را برای همه کسانی که
والدینی مسن دارند بفرستید.
به یک
کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته.
امروز بهتر از دیروز و فرداهای
ناشناخته است ...
این مطلب رو یکی از دوستان برایم ارسال کرده بود که تقدیم حضورتان کردم...
+ نوشته شده توسط احمدخیری در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت 12:51 |